سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
 تعداد کل بازدید : 61685

  بازدید امروز : 2

  بازدید دیروز : 3

محض یار

 
دو تن به خاطر من تباه شدند : دوستى که از اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض مرا در دل کاشت . [نهج البلاغه]
 
نویسنده: محیا منتظر ::: چهارشنبه 87/4/19::: ساعت 4:53 عصر

والله خیر الرازقین

3 هفته تمومه که داریم کار می کنیم . قبلشم که ی سد زده بودیم و مسیر رودخونه رُ عوض کرده بودیم . ی دریاچه هم که درست شده بود . نقشه پسر رقیه خاتون بود . درسشُ خونده بود . مهنّس بود . رفته بود شهر . مردم ده می گفتن مهنّس کشاورزی ِ . ننم می گف : خب پسر من نرفته شهر‍، مهنّس ِ . می خواس ی دریاچه ماهی درست کنه . به حق چیزای ندیده و نشنیده . هر چی بود مش رضوانُ راضی کرده بود. مردم ده هم که رو حرف مشتی نه نمی آوردن.

_ مش رضوان ! یعنی تموم می شه ؟ به عید نیمه می رسه ؟‏

_ ای بابا جوون ! حوصله کن . دو تا بیل می زنی می پرسی تموم می شه یا نه ؟ به قول کبلایی محمد خدابیامرز تو برا خدا کار کن . به اسم خودشم شروع کن . کارتم با حساب و کتاب باشه . بقیه اش به تو مربوطیتی نداره . با صاحب کاره . کردی این کارا رُ یا نه بابا جان ؟

_‏ دستت درد نکنه . نکردم ؟ ‏اصلا نمی کردم ، می ذاشتی بیام وایسم کار کنم ؟

_ آها حالا شد . پس حرف نزن . وایسا تا آخر کار از صاحب کارت مزدتُ بگ.............

داد و بیداد بچه ها ما رُ کشید بیرون . چه خدا رحم کرد . مث که سد شکسته بود و آب رها شده بود . تا اومدیم بیرون ، آب سرازیر شد و یباره فریادای فیروزخان اضافه شد . تو آب بود . یعنی داش آب می بردش.

_‏ چه کنیم مش رضوان ؟ فیروزخانه . چه جوری بریم اون ور آب ؟ یعنی هیشکس نییس اون ور که کمکش کنه ؟

_ نیگا کن . گیر کرده به ریشه اون عناب پیره . جاش خوبه فعلا . بریم کمک بیاریم . از اون پل پایین بریم می.........

_ این حسنعلی ِ . خودش داره می ره طرف فیزوزخان .

_ فیروزخان ! این شاخه رُ بگیر می کشمت بالا . های فیروزخان ! اینجام فیروزخان . اینور . این جا . طرف عناب. دستت ُ برگردون .

 

اون روز هر چی حسنعلی التماس کرد فیروزخان حاضر نشد از اون کمک بگیره . آخرشم آب بردش. عید مردم ده ُ عزاپوش کرد و بچه هاشُ یتیم . سر ی کینه قدیمی و لچبازی جونشُ داد . چه خبره باباهاشون با هم سر آب قهر و قهرکشی داشتن .

 

مش رضوان به همه گفت عیدُ برن دیدن زن و بچه فیروزخان . اما من همش بد دل بودم . می گفتم : فیروزخان با دست خودش خودشُ به کشتن داد . اما مش رضوان گفت : هی جوون ! بیخودی پشت سر مرده حرف نزن . ما همه مون از این خطاها می کنیم اما حواسمون نیست . همینه که خدا می گه : مردم مومن وقتی من یا پیغمبرم صداتون می کنیم که زندگی‏ بتون بدیم اجابت کنین*. کمک آدما که سهله ما گاهی کمک خدا پیغمبر و امام زمونشم رد می کنیم .

 

ننه صدام کرد که بریم خونه فیروزخان . اومدم بگم نمیام که یادم افتاد عید نیمه شعبونه . شاید آقا هم رفته باشه عید دیدنی بچه یتیما فیروزخان . شاید منم دعوت شدم و بی خبرم .

* یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم

 

 


 

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

درباره خودم

 

حضور و غیاب

 

بایگانی

 

اشتراک